قاسمى حسينى گنابادى
13
شاه اسماعيل نامه ( فارسى )
راحتى مىتوان تضادهاى او و به تعبيرى دقيقتر ، تضادهاى روزگار او را دريافت . جدالى پيوسته ميان عقل و دل . عقل معاش و حسابگر كه اسير جبر حاكمان است و دلى سركش كه اهل محاسبههاى ريايى نيست : دلا ، تا به كى بىنوايى كشم * ملامت ز زهد ريايى كشم وطن كنج مسجد مرا ماه و سال * ولى فكر ميخانهام در خيال به دستم همين سلك تسبيح و بس * ولى تار مطرب دلم را هوس . . . بيا ساقى آن جام گلرنگ را * كه بر سنگ زد شيشهء ننگ را به من ده كه بىننگ و نامم كند * به مى شهرهء خاص و عامم كند چنان ده به مى كام هشيار و مست * كه رسوا شود زاهد خودپرست نيازى كه آيين مستان بود * به از طاعت خودپرستان بود ( نك : 4117 - 4131 ) قاسمى در اوج سرودن شعرى كه به او تحميل شده است رندانه و حكيمانه گريزهاى زده است و گريزگاه او همين ساقىنامههاى اوست . تذكّر به بىثباتى و بىوفايى دنيا در شهر آشوب جنگ ، نشاندهندهء تفكّر او در صلح و دوستى است . او با ذكر تلميحات تاريخى و مضامين اساطيرى كوشيده است تا با بيان نام اسكندر و جم ، ذهن خواننده را به داستان زندگانى آنان متوجّه كند ، ابّهت و شكوه آنان را در خيالشان به تصوير كشد و سرانجام يادآور اين نكته باشد كه قدرت پايدار نيست و انسان تا ابد بر اريكهء سلطنت برقرار نيست و پيوسته پيروز ميدان نخواهد بود . امّا به قول حافظ 28 « هر كو نكند فهى زين كلك خيالانگيز » . ابياتى ديگر از ساقىنامهء قاسمى در بىوفايى دنيا ذكر مىشود : از آن پيش كاين دير فيروزه رنگ * زند شيشهء زندگانى به سنگ بيا تا به مستى علم بركشيم * به هستىّ عالم قلم دركشيم يك امروز خرّم نشينيم و شاد * ز ياران ديرينه آريم ياد چه داند كسى كاين سپهر نگون * از اين پرده فردا چه آرد برون ؟ . . . همان است اين دير ديرينهپاى * كه ديده است صد جام گيتىنماى بسا كاسهء فرق رندان مست * كه در پاى خم همچو ساغر شكست بسا پيكر جرعهنوشان پاك * كه در راه ميخانه گرديد خاك